تبليغاتX
تا ابدیت جاری - زندگی و آثار حسین پناهی - بی ویرایش

تصویر هفته

بی ویرایش
علی

امروز دوم مرداد بود و به من چه كه شاملو امروز مرده است. تازه شاملو را هم اشتباه نوشتم و بعد درستش كردم  و بعد ناراحت شدم كه چرا درستش كردم كه سورئال نباشد. من به صفحه‌ي مانيتور نگاه نمي‌كنم تا هر چي اشتباه نوشتم همان‌طور بماند. سعي مي‌كنم فكر نكنم و فقط بنويسم كه شاملو به گا رفت و شرتش را آيدا حراج كرد و سياوش 500 مليون تومن خريد اموال شاملو را تا بيشتر به گا برود. مريم مي‌گفت چيزي بنويسم و من نمي‌داستم چه مي‌شود نوشت. پس تصميم گرفتم بنويسم كه شاملو به گا رفت و حراجش كردند تا پول در بياورند. فكر مي‌كنم كه شاملو اواخر عمر سخت بي‌پول بود و پول هروئينش را هم پيدا نمي‌كرد كه نشعه كند و شعر بگويد هي!

به ذهنم استراحت مي‌دهم . محمد شايد دومين هفته ي بازداشتش باشد و مامان مي‌پرسد كی آمدي؟ چرا تاريكه نشستي؟ و منظورش اين است كه چرا در تاريكي نشستي؟ من چراغ را روشن نكردم و نمي‌كنم. شايد اين‌طور بهتر باشد. شاملو هم زندان بوده است. با خيلي از توده‌اي ها دوست بوده و در شعرهايش هم تفكر چپ موج مي‌زند اما يك جايي يكي نوشته بود شاملو شاعر بروژوازي بوده كه من اصلن نمي‌فهمم چرا؟
 آدم‌ها گاهي مي‌گويند كه يك چيزي گفته باشند. محمد مي‌گويد ميثم در جنوب اگر جايي براي خودش رديف نكرده باشد حداقل ديگر عادت كرده است. ميثم رفت و بر نگشت من هم دوست داشتم برنگردم. اما برگشتم. مشيا گفت به چشم‌هايش اعتماد مي‌كند و من لبخند زدم. هنوز هم وقتي يادم مي‌افتد لبخند مي‌زنم. با سحر هم كه حرف مي‌زدم لبخند زدم. باران اما دارد انار پرپر مي‌شود. مشيا هم دارد پرپر مي‌شود. محمد تا چند وقت ديگر بايد آزاد شود. جرمش از عابد توانچه كه سنگين‌تر نيست. هشت ماه زندان ناعادلانه اما به گفته‌ي خودش قانویني را بايد تحمل كند. من هي غلط مي‌نويسم و خودم مي‌فهمم كه غلط نوشته‌ام. محمد اگه بود شايد باز دعوايم مي‌كرد.
كنار دريا مي‌لرزيدم و دست‌هاي تو بود كه گرمم مي‌كرد. اما امروز ديگر كسي نبود كه گرمم كند و من كنار آتش مي‌لرزيدم. پاايم را خيلي بزرگ‌تر از آنچه هست مي‌بينم. رضا مي‌گفت خيلي نوپايي و كوه اصلن مهربان نبود. نفهميدم چرا قبولمان نكرد. من با علط‌هايم كنار نيامده‌ام هنوز. هيچ خبري از امير نيست. انگار كه قهر كرده باشدو اين اواخر حسابي ناراحتم كرده اين نبودنش.
شاملو فكرش را هم نمي‌كرد كه يك روز اين طوري به گا برود. لركا هم به گا رفت. همان موقع كه گفتند ديگر حق نوشتن ندارد به گا رفت. خواهش كرد اعدامش كنند. فريدون فروغي هم تا آخر عمر ممنوع الصدا شد. انگار همه به گا مي‌روند و من هيچ وقت معدب نبوده‌ام. شرت شاملو را 500 مليون تومان حراج كردند و من يك بسته سيگار و دارم 400 تومن پول. و يك عالمه بده‌كاري به مريم و مشيا و علي و محسن و... . من اصلن حوصله ي زندگي كردن ندارم انگار. تلويزيون دارد تبليغ فيلم مي‌كند و من سعي مي‌كنم كه غلط ننويسم. باز هم بسته‌ي آجيل مريم را خوردم و سربازي نرفتم. اصلن انگار اين بسته طلسم مي‌كند سربازي رفتن من را. اما انگار همه دوست داشتند بروم. محمد با يك پا روي سنگ مي‌ايستد و ادعاي پيامبري مي‌كندو نيچه هم قرار بود پيامبر شود. نيچه همان رضاي خودمان است كه نيچه زياد مي‌خواند و شما فكر كرديد من كس ديگري را مي‌گويم. اما توضيح دادم كه اشتباه نكنيد. مامان مي‌گويد بيا شام. قرار بود مرغ درست كند. كباب كند. من بخورم تا قوي  و بزرگ و ... . مامان باورش نمي‌شود كه براي ترك كردنش حتي نيازي به لحظه‌اي فكر كردن ندارم و اين خودم را هم عذاب مي‌دهد. آن روز شغال بد جوري زوزه مي‌كشيد اما من از آدم‌ها بيشتر مي ترسم. حتي حوصله‌ي نوشتم هم ندارم و غذا هم كه يخ مي‌كند و محمد كه غذاي يخ كرده مي‌خورد و سيگار اگر گيرش بيايد چطور فيلترش را كوتاه مي‌كند تا سينه‌اش بيشتر بسوزد؟ فرزاد را يادم رفته بود كه قرار است اعدام شود و به گا برود تا براي ما قهرمان بشود و ما هر جا نشستيم ازش حرف بزنيم و از مبارزه كه اميدوارم با كل دنيا به گا برود روزي. براي جنگل رفتن تبرزين لازم بود يا نبود ما خريديم و ن نخواستشم و رضا بردش كه من آن روز به كمرم آويزانش كرده بودم در كوه كه نزديك بود پت شوم و ساك پپرت شد و به گا رفت.نوشته را كه نگاه مي‌كنم پر از غلط است. حالا شام خورده‌ام و دندان‌هايم را خلال مي‌كنم. مرغ بيچاره‌ي خوشمزه. الان بايد در معده‌ام باشدو فرزاد هم قرار است به معده‌ي يه كسي برود شايد. فكر مي‌كنم كافي باشد هر چه نوشتم و حال و حوصله‌ي نوشتن ندارم اصلن و مشيا با ان تبعه‌ي افغان محترامانه و و خشن گفت كه «مي‌خواي برگردي افغانستان چي كار؟» بهتر است ديگر چيزي ننويسم. خدا يا شيطان يا هيچكس مي‌توانند كسي را حفظ كنند؟

چهارشنبه دوم مرداد 1387 ارسال شده در

------------------------------------------

Designed by Mashia